تبليغاتX
تقصیر دلم نیست نگاهت زیباست

         تمام قصه ها با يكي بود و نبود ديگري آغاز مي شود           
كه : يكي بود , يكي نبود
يكي رفته بود و يكي مانده بود
مانده بود و گريه كرده بود

  

خدایا اگر روزی تو از غربت به زیر آیی لباس فقر بپوشی و غرروت را برای لقمه نانی به زیر پای مردمان پست و نا ایمان ریزی زمین و اسمان را کفر می گویی؟
نمی گویی؟

خدایا اگر با مردم امیزی شتابان در پی روزی ز پیشانی عرق ریزی و شب ازرده و خسته تهیدست و زبان بسته به سوی خانه بازایی زمین و اسمان را کفر می گویی؟
نمی گویی؟

خدایا اگر در ظهر گرماخیز تابستان کنار سایه دیوار تن خود را به دست خواب بسپاری و قدری ان طرف تر خانه های مرمری و زیبا را پیش رو بینی و دستانت برای سکه ای این سو و ان سو در گذر باشد که شاید رهگذر از درونت با خبر باشد زمین و اسمان را کفر می گویی؟
نمی گویی؟

خداوندا اگر روزی سفر کردی و با چشمان خود این نامردیها را نظر کردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن زمین و اسمان را کفر می گویی؟

خداوندا تو می گفتی که نامردان بهشت را نمی بینند

من اما دیده ام من اما دیده ام
چشمان شهوت وار کودکی که دزدانه بر اندام لخت مادرش می نگرد...
من اما دیده ام
برادر با خواهر نورسته گرم می گیرد پدر از دختر نورسته کام می گیرد

خداوندا اگر مردی مردانگی این است به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 22:43  توسط غنچه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در خزان افتاده ات را گو ندیدی
خواب دیدم بفریادم چون میرسیدی
راز بهرم گشته بودی در خزانی، ایچنینم
کاش میشد مجیدم حرف این دل میشنیدی

ترانه های پیشین
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
ترانه های ماندگار
بانو و آخرین کولی سایه فروش
نسل عاشقان
دختر شب
اقیانوس عشق
حکایت دل
تنهاترین متولد آبان ماه
آسمان اطلسی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان