تبليغاتX
تقصیر دلم نیست نگاهت زیباست

         تمام قصه ها با يكي بود و نبود ديگري آغاز مي شود           
كه : يكي بود , يكي نبود
يكي رفته بود و يكي مانده بود
مانده بود و گريه كرده بود

  

امروز ولنتاینه و تو بی خیال از همه چیز و همه کس در سفری

و من در تنهایی خویش باز می گویم دوستت دارم

بياباني مي خواهم از سكوت، تا ناگفته هايم را برايش فرياد بزنم.
دلتنگي هايم را برايش بگويم، تا سرابي شوند در كوير وجودش،

وآرزوهايم را بر نور وجودش نمايان سازم ، تا خورشيدي شود بر ظلمت حقيقت
.
بياباني مي خواهم بي رنگ ، تا مرگ رنگ را با پاييز دلم نظاره كند و من با قطره هاي اشكم سيرابش سازم و سبزي دوباره به ضميرش هديه كنم
.
و نفس هاي خسته ام را بر لحظه هاي بي كسي اش بكشم ، تا ثانيه هاي انتظار را با تنهايي اش لمس كند و احساس را بر شبهايش جاري مي سازم تا مهتاب را عاشقانه تر بر پيكر خاموش خود پذيرا باشد .بياباني مي خواهم تا عشق را برايش معنا كنم
...................

***********************************

کاش ميشد که به نگاه کردن به تو قناعت کنم

کاش ميشد تا ابد در شهر سکوت خودم ۱۰۰۰ بار بهت بگم دوستت دارم

کاش ميشد که قناری عشق تو رو تا ابد در قفس قلبم به اسارت بکشم

و هيچ نذارم تو بفهمی که چقدر ميخوامت

اما اين دل لعنتی هی ميگه بهش بگو که چقدر دوستش داری

بهش بگو خاطرشو ميخوای

ميترسم حقيقت رو بگم و در جواب منفی تو خورد بشم ... بشکنم ...نابود شم...

ميترسم بهت بگم دوستت دارم و تو در جوابش اونقدر از من دور بشی که از دوریت بمیرم

اخه مگه دوست داشتن جرمه که هميشه بايد در جوابش يا بشکنيم يا تحقير بشيم؟

ميدونم که حرفامو نميشنوی يا اگرم بشنوی نميفهمی چی ميگم اما:

دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم.

دوستت دارم مثل اون عاشق دل شکسته که در سکوت خودش زير باران داره قدم ميزنه و هزار بار ميميره و زنده ميشه تا تو رو ببينه.

دوستت دارم مثل اون مرغ عشق که در غم عشق تو دست به خودکشی ميزنه.

دوستت دارم مثل اون شاعر که برای نوشتن قطعه ای شعر برای تو سالها فکر ميکنه

دوستت دارم لعنتي نميتوني اينو بفهمي!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 1:10  توسط غنچه | 
سلام آقاجون قربون بزرگیت برم فکر نمی کردم انقدر زود جوابمو بدی

دوست گلم برام دعا کن که خیلی نیازمندم

 

لحظه ديدار نزديک است

باز من ديوانه ام مستم

باز می لرزد ، دستم

باز گويی در جهان ديگری هستم

آی نخراشيبی به غفلت گونه ام را تيغ

آی نپريشی صفای زلفکم را دست

آبرويم را نريزی دل

ای نخورده مست

لحظه ديدار نزديک است

 

امیدوارم موقع دیدار سکته نکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 0:46  توسط غنچه | 

عالم همه قطره اند و دریاست حسین

مردم همه بنده اند و مولاست حسین

ترسم که شفاعت کند از قاتل خـویش

از بس کـه کـرم دارد و آقاست حسین

آقا کمکم کن که خیلی به کمکت نیاز دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 2:12  توسط غنچه | 

اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد

 
من بيگمان

 
تنها یکبار ديدن تو را آرزو ميکردم

 
و تو نيز شاید


هرگز نديدن من را

 
آنگاه نميدانم

 
براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 1:23  توسط غنچه | 

پدرم عطر گل ياس بقا بود
پدرم ساحل زيباي لقا بود
پدرم جلوه ايمان و رضا بود
پدرم در همه حال کارگشا بود

پدرم حاکم پيمان و وفا بود

پدرم برسرما مرغ هما بود
پدرم نقش همه خاطره ها بود
پدرم چشمه جوشان عطا بود

 

سلام بابای گلم امروز چهل روزه که از پیشم رفتی دلم برات تنگ شده بچه که بودم می گفتم اندازه یه دنیا دلم تنگ شده ولی حالا دنیا برای دلتنگی هام خیلی کوچیکه نمی دونم آخه این بیماریه لعنتی کجا بود که تو رو از ما دور کرد بابا آخرین بار که بوسم کردیو یادمه خودت چی یادت میاد ؟ روی تخت خوابیده بودی هیچ کس تو اتاق نبود دستتو دراز کردی و دستمو گرفتی بعد آروم منو کشیدی طرف خودت و بوسم کردی بابایی دلم برات تنگ شده حتی دلم برای اون شبایی که تا صبح سرفه می کردی هم تنگ شده یه بار یادمه خواب بودی سرمو گذاشتم رو دستت نمی دونم اون لحظه ترسیدم دیگه هیچ وقت دست مهربونتو لمس نکنم همینم شد آخرین باری بود که سرمو گذاشتم رو دستت الان دارم آهنگ خداحافظی رو گوش می دم همون آهنگی که تو اون 9 روز آخر که اوردیمت خونه گوش می کردم و از ترس از دست دادنت زار میزدم حالا نصف شبا بلند میشم این آهنگو گوش میدم عکستو میزارم جلوم و گریه میکنم صدامو میشنوی؟نکنه فراموشم کنی و مثل مجید هیچ وقت صدامو ناله هامو نشنویی یاده وقتی می گفتم بابا می گفتی جان بابا حالا چهل روزه که میگم بابا اما دیگه صدایی نمی شنوم بابایی مگه خودت نمی گفتی من پاره تنتم؟ مگه تو نبودی که تو بیمارستان سفارشمو به همه می کردی؟ مگه خودت قول ندادی واسم می مونی؟ پس چرا رفتی؟ یادته تو بیمارستان میومدم بالا سرت بغض می کردی سرتو برمی گردوندی هر چی می گفتم بابایی چشماتو می بستی؟به خدا دلم واسه اون روزا هم تنگ شده بابا هیچ وقت مرگتو فراموش نمی کنم جلوی چشام تموم کردی بابا بابا بابا کجایی؟ تو رو خدا یه بار دیگه جوابمو بده بابایی کاش امشب بیایی به خوابم

 

 

فلک در یاد می مانی، بدان تاوان این را از تو می گیرم

فلک داغ دلم کردی، بدان داغت کنم یکشب

پدر رفتی به آرامی خدا پشت و پناهت باد

علی شیر خدا در روز محشر میزبانت باد

پدر، جانم، عزیزم، مهربان بابا، چرا رفتی؟ چه پیش آمد که ناگه مهر ببریدی؟

پدر، ای کاش می ماندی

هنوز این واژه را قلبم نمی فهمد_ دگر بابا نمی آید

دگر بابا نمی آید که دستم را به دستانش گره سازم

دگر بابا نمی آید

ولی ای کاش می آمد

ولی ای کاش یک لحظه، فقط یک لحظه یک لحظه

به دنیای غریب و بی کسی هایم سری می زد

عجب دردی دلم دارد، دلم امشب دگر در سینه میمیرد

دلم غمگین غمگین است، غمم سنگین و سنگین است

ندارم طاقتی دیگر

که اشک و ناله مادر، دل بشکسته و زار برادرصورت غمگین خواهر را ببینم

***

صدا را بغض میگیرد

نفس بالا نمی آید

فقط این مانده در ذهنم

فلک در یاد می مانی، بدان تاوان این را از تو میگیرم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 1:39  توسط غنچه | 
برادر عزیزم تندر

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
من مي شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتي در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بي نام و بي نشان ،

آن بي قرار،
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود

و گفتگو نمي كرد جز با درخت سرو

در باغ کوچك خانه اش
!
شبها به كارگاه خيال خويش

تصويري از بلندي اندام مي كشيد

و در تصورش

تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود
...
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
:
او پاك زيست

پاک تر از چشمه ي نور ،همچون زلال اشک،

يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتي به ياد روي تو مي بود

مي گريست
!
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

او آرزوي ديدن رويت را

حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت
!!!
اما براي ديدن توچشم خويش را

آن مرواريد سرشک غوطه ور،                                                                      
آن چشم پاك را،

پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
:
آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست

نام مجید بر لب لرزان او نشست

شايد روزي اگر

چه ؟ او ؟ نه آه ... نمي آيد
!
اما اگر آمد به او بگو،

من به دعاي آمدنش نشسته بودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 0:13  توسط غنچه | 

من و آوای گرمت را شنودن

بـدين آوا غم دل را زدودن

از اول کار من دلدادگی بود

وليکن شيوه تـو , دل ربودن

گرفت از من مجال ديده بستن

همه شب بر خيالت در گشودن

قرار عمر مـــن بر کاستن بود

تو را بر لطف و زيبائی فزودن !

غـــم شيرينِ دوری بر من آموخت

سخن گفتن , غزل خواندن , سرودن

من و شب های غربت تا سحرگاه

چو شمعی گريه کردن , ناغنودن

چه خوش باشد غم دل با تــــــو گفتن

وزان خوشتر اميدِ با تــــــــو بودن

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 3:1  توسط غنچه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در خزان افتاده ات را گو ندیدی
خواب دیدم بفریادم چون میرسیدی
راز بهرم گشته بودی در خزانی، ایچنینم
کاش میشد مجیدم حرف این دل میشنیدی

ترانه های پیشین
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
ترانه های ماندگار
بانو و آخرین کولی سایه فروش
نسل عاشقان
دختر شب
اقیانوس عشق
حکایت دل
تنهاترین متولد آبان ماه
آسمان اطلسی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان