![]() |
تمام قصه ها با يكي بود و نبود ديگري
آغاز مي شود
|
|
|
ای نمی دانم کدامین آیهء روشن، بر بلندای نمی دانم کدامین صبح، روز میلادت مبارک باد!از فرازپشته های دود رنگ ابر، ای مرا تابیده تا فردا، ای مرا برده به معراج دمیدن ها، روشن لبخند تو بر متن آیینه مبارک باد! ای طنین لای لای مستی انگیزت، آرزوی خواب بر پلک صنوبرها، در گذار از جاده های روزهای پیر، بی غروب و سایه ها، نامت مبارک باد! بر کنار از رخوت تکرار پوچی ها، ای حریر خرمی باریده بر بذر صمیمیت، سبزی اندیشه هایم سطر سطر از شوق پیشکش بر گام های استوار تو. ای حضور جاری تقدیر! در بروز باور امید روزگارانت سراسر سبز، بی خطر از لغزش تردید شام هایت روز، روز میلادت مبارک باد! مجیدم روز میلادت مبارک باد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 17:52 توسط غنچه |
|
|
امروز روز تولدته..... تولد تو نازنينم .... تمام درختها با پنبه ونارنگي وپرتقال و سیب های قرمزجشن گرفتن.... ميخواستم برات يه کادو بخرم. خيلي بهش فکر کردم. هر چيزي که مناسب باشه رو تو ذهنم آوردم. اما برات کم بود ... بي فايده بود ... ميدوني...فکر ميکنم ديگه نميتونم به تو کادوي با ارزشي بدم، که لياقتتو داشته باشه. من بهترين چيزي که داشتم رو کادو کردم و بهت دادم مهم نيست که يادت باشه يا نه؟ مهم نيست الان اون کادو رو داشته باشي يا نه ؟ مهم اينه كه تولدته؛ تولد تو بهترينم، و من هديه اي ندارم که قابل تو رو داشته باشه. ديگه در مقابل اين همه پنبه سفید،اين همه نارنگی و انار و پرتقال و کرور کرور ستاره من چي دارم که بهت بدم و سرشکسته نشم؟! عزيز گلم تولدت مبارک… دلم می خواست واسه تولدت اقيانوس آرام رو کادو کنم دلم می خواست ستارهای کهکشون رو روی کيکت بچينم تا مثه چشمای نازت بدرخشن،دلم می خواست شقايق ها رو دونه دونه بچينم و دلهای پاک ترين عاشق های دنيا رو پيشکشت کنم،دلم می خواست آواز پرنده های مهاجر بی سرزمين رو برات زمزمه کنم.اما....
چی به پای تو بريزم لايق پای تو باشه چی بخونم که بتونه جای صدای قشنگت باشه به قول سياوش قميشی عزيز :وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو غير دل چيزی ندارم که بدونم لايق تو مجید نازنینم تولدت مبارک عزیزم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 17:40 توسط غنچه |
|
|
...آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه ... اگه حتي به دو بار كشيد ... !اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... ! اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... ! اگه نشد ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... !اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... ! اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست ... آدمي كه عاشق شد ... هيچ وقت با رفتن عشقش به آرامش نميرسه ... !اگه رسيد ... اون عشق نيست ...آدمي كه عاشق شد ... آرامش رو فقط تو آغوش عشقش ميبينه ...اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست ... !آدم اگه عاشق شد هيچ وقت اون عشق رو فراموش نميكنه حتي اگه ازش دور بشه و ...همه درهاي بينشون بسته بشه ... !!!اگه فراموش كرد ... اون عشق نيست ... !!!آدمي كه عاشق شد آدم نيست اون فــقـط يــــه عـــاشــقـــــه
مجید می خوام آدرس وبلاگمو برات بدم خجالت می کشم خیلی وقیحم مگه نه دارم داد میزنم که من.................... منو ببخش من لایق تو نیستم اما.......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 1:43 توسط غنچه |
|
|
اي روياي دور از دسترس من اكنون تنها غزل آوازهاي دلتگي ات كه
مرا تا سايبان خيال تو ميرساند را مينويسم اگر به اشك گفتم شبنم اگر با اشك خو گرفتم نبودم در خيال شبنم خيال توست در فكرم اگر اميد و بهانه اي دارم براي زنده ماندن قسم به نامت كه تويي آن بهانه من خواهم تو را مهمان كنم در گوشه اي از قلب خود آيا قبولش ميكي اين خانه ويرانه را شبي ز شبها گفتند كه شب باشم من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود گر خواهي كه جهان اقبال تو باشد خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد شبي شب گشتم به اميد تو كه روشنگر شبهاي من باشي كاش يك ماه بودم تا در آسمان آرزويت يك جا مي نشستم و شبها برايت روشنايي مي تاباندم كاش مي شد كه كبوتري بودم كه در آسمان خيالت پرواز مي كردم و به پشت بام خيالت فرود مي آمدم و دانه هايي را كه از مهر و محبتت پاشيده بودي بر مي چيدم كاش ستاره اي بودم و در آسمان سياه شب جا مي گرفتم و گاه گاهي برايت چشمك ميزدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 1:36 توسط غنچه |
|
|
همین امشب
همین امشب که قلبم داغدار است به دنبال نگاهت گشت و چون پیدا نکردش، بیقراراست. برایت ناله خواهم زد: همین امشب همین امشب که چون ناله زدم من، آسمان گفت که او در شهر خود آرام کنار بستر مادر به امید وهوای دیگری خفت خوابش آسوده باد . برایت من خواهم مرد........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 2:22 توسط غنچه |
|
|
آی کبوتر بهش بگو که من یه گوشه ای تو این شهر بزرگ همیشه بی قرارشم بهش بگو که من با یه شاخه گل توی رویاهام باز جسارت کردمو همیشه کنارشم نگاه کن تسبیحی که گفتم آمادست ستاره اما بی مجید توی بند تسبیح آوارست بی او چه می شه کرد؟ اینطور نگاهم نکن توی غربت راه رفتن دیگه شده کار من زمزمه بی تو مُردن شده آواز لبهای من آی کبوتر بهش بگو که من.......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 20:32 توسط غنچه |
|
|
خواهم پر ز اشک کنم نگاهی که چون بلور است غرق ز بوسه کنم عکسی که پر از غرور است گر چه دورم از تو ولی آرام آرام پر پر کنم تمام لحظه ها را که در نبودت بی سروراست مجیدم گر توانستی لحظه ای به من بنگر تا شاید ببینی نگاهم را که از درد خسته است کمرم را که از عشقت شکسته است امید با تو بودن را که در وجود سردم برای همیشه مرده است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 16:3 توسط غنچه |
|
|
برفهاي زمستون آب شدن، بوي خوب شكوفههاي بهاري توي نمباد شرجي تابستون گم شد، بادهاي پاييزي هم به زودي گرماي بيرحم تابستون رو از پا درميارن، اما تو اينجا نيستي، و من هنوز هرچه نگاه ميكنم، نميبينمت ...ناز من، هرچقدر توي بينهايت شب نگاه ميكنم، چيزي جز سياهي و تاريكي نميبينم اما فقط ياد تو بود كه سياهي شبها رو برام قابل تحمل ميكرد ...تو فقط ستاره بودي نه فقط ستارهي آسمون شبهام، بلكه ستارهي آسمون قلبم ...شيريني حضورت چه زود با تلخي فاصلهها از بين رفت ...عسلم تو كه گريههامو نديدي؟ ديدي؟ حالا تنها تسكين شبهاي هقهقم، ياد توئه ......نميدوني چقدر دنبالت گشتم ...تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي من تمام دنيا هستي . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 16:0 توسط غنچه |
|
|
با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ می شود. بديش اين است که می دانم تو هستی. کاش نبودی! مثل هزاران چيز ديگر که توی اين دنيا نيست ولی آدم ها باز الکی دنبالشان می گردند، نمی دانم، شايد بشود اسمش را گذاشت دلخوشی. دلخوشی من هم اين است که ميدانم هستی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 1:9 توسط غنچه |
|
|
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند .حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد. حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان. و به مادرت ، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند. و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است. و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد. و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد. و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند . و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت کاش آن آينه ای بودم من که به هر صبح، تو را ميديدم می کشيدم همه اندام تو را در آغوش سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 1:57 توسط غنچه |
|
|
تمام قصه ها با يكي بود و نبود ديگري آغاز مي شود... مجید ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 19:39 توسط غنچه |
|
|
سر انجام به گفتن در آمدم از سخنان دلم که به تو بگويم شاعر هرگز نبودم ... ديوانه ای گمگشته ره گذر اين زمانه سر آنجام به گفتن در آمدم ... ميدوني كه فقط دارم واسه تو مينويسم؟... تو تنها انگيزه مني واسه نوشتن... خيلي دوستت دارم... دلم برات تنگ شده بود. تو چه فصلي هستي! همه رنگي. زردي. سرخي. بوي آتش مي دهي. من در آتش تو متولد شدم. من در آتش تو جان گرفتم، دلتنگ شدم، ديوانه شدم، مردم و زنده شدم، اميدوار شدم، انتظار كشيدم، سكوت كردم، با خيالت زندگي كردم اي كاش مي دانستي كه چقدر دوستت دارم. تو فصل پاييز مني. اي كاش هميشه اينجا مي ماندي. بايد برايت بنويسم ... همين روزها... همين ساعتها.. و تنها حرفهاي ناگفته ام را به تو بگويم.. تويي كه نيستي.. براي نقطه پايان تنهايي، تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم .. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 19:32 توسط غنچه |
|
|
من چگونه تو را خواندم...؟ اما ندانستم که برای پيمودن چشمهايت و و صدای گرم نفسهايت سالهای سال بايد در راه باشم و هر چه بيشتر بدوم راه طولانی و طولانی تر خواهد شد... نازنينم حالم را جويا باش. گر دانستی اشکی همچو شبنمی سر خورده بر لب برگ از دوری دستانت چکيد نسيمی بر مشامم بفرست که عطر تو را با خود داشته باشد...
می ترسم وقتی در آغوشم گيری و بگويی دوستم داری دنيا تمام شود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 13:27 توسط غنچه |
|
|
سلام کاش تو هم نوشته هامو می خوندی نوشته هايی که با تمام وجودم اسمتو فریاد ميزنم صدامو که نشنیدی شنیدی؟ دو سه هفته دیگه می خوام بیام دیدنت خودت گفتی الان سرم شلوغه دلم برات تنگ شده وقتی نمیبینمت دلم آرومتره مسخرست مگه نه؟ آخه وقتی میبینمت بی تاب تر میشم به مرز جنون می رسم اما با ندیدنت فقط بی قرارم از دیدنت می ترسم ، می ترسم مسخرم کنی یا با همون غرور قشنگت آروم از کنار احساسم بگذری میدونی چند ماه دیگه باید سالگرد پنجمین سال عشقمو بگیرم؟ تو نفهمیدی آره عزیزم قشنگم من پنج ساله که ........... یاد اون روز افتادم تو کلاس دف داشتی سنتی می خوندی و چه قشنگ هوش از سرم بردی من دیوانه شدم و تو هرگز این دیوانه ات رو ندیدی چه شبست یا رب امشب، که ز پس سحر ندارد من و باز آن دعاها،که یکی اثر ندارد غلط است اینکه گویند،که به دل رهست دل را دل من ز غصه خون شد، دل او خبر ندارد بهم گفتن ازدواج کردی یکی از دوستام از دوست صمیمیه بابات پرسیده بود همون آقایی که قبلا استاد سنتورت بوده( فدای تو الان خودت استادی کاش تدریس می کردی باور کن اولین شاگردت من بودم) اونروز که این خبرو شنیدم دنیا رو سرم خراب شد خیلی به زنت حسودیم شد خیلی ای خدا منو این همه تاریکی آخه بس نیست؟ تو که مجیدمو گرفتی ازماین همه زجر آخه بس نیست؟ عشقشو از دلم بیرون بکن این همه درد برام یعنی بس نیست؟ خدایا دیوونه می شم دیوونه می شم وقتی بدونم یکی دیگه کنارشه موقعی که میره یکی همیشه چشم انتظارشه مجیدم رفت خودت پشتو پناهشعشق منم بدرقه برق نگاهش کاش ،کاش یه سیب گلاب خوب داشته باشه اما ای کاش می دونست هیچ کس نمی تونه مثل من دوسش داشته باشه نزدیک ماه رمضون این خبرو شنیدم امسال زخم معده گرفتم نتونستم روزه بگیرم اما سر افطار یه حال عجیبی می شدم همه دیگه فهمیده بودن اذان که می شه غنچه هم پژمرده می شه اشک می ریختم به خدا التماس می کردم التماس می کردم مثل مرغ عشقی که جفتشو گُم کرده باور کن هیچ کس به اندازه من تو رو از خدا نخواستهبهم نخند اما رفتم پیش دعا نویس بهم گفت بعید میدونم بشه اگه می تونستم خفش می کردم چند روز بعد شب های احیا بود باور کن خودم نرفتم قلبمو فرستادم پیش خدا قلبم انقدر چاک چاک بود که خدا هم دلش برام سوخت دیدم من که دیگه بهت نمی رسم برای سلامتی و خوشبختیت دعا کردم انقدر که فکر نمی کنم مادرتم برات دعا کرده باشه برام خبر آوردن که مجردی همون دوستم خودتو دیده بود و تو بهش گفتی من مجردم کاش گوشام صدای نازتو میشنید ای خدا چی می شد من همونسیب قشنگ تو دستاش بودم؟ آخه چی می شد اگه من لبخند سرخ رو لب هاش بودم؟ آخه چی میشد اگه من جوونه ای از عشق یه گوشه تو اون قلب زیباش بودم؟ ای خدا ای خدا آخه چی می شد من،من همون سیب گلاب توی قصه هاش بودم؟ اونو ازم گرفتی باشه گله ای نیست اما ای کاش، ای کاش کاری می کردی که من همون حلقه زرد ازدواج توی انگشت قشنگ دستاش بودم حالا مجیدم یکبار فقط یکبار به چشمان بی فروغم نگاه کن به خداوندی خدا قسم تمام ستاره های آسمون رو روشناییه راهت می کنم بستری از تمام گلبرگهای دنیا می سازم زیباترین شعر های دنیا رو برات زمزمه می کنم فقط نگاهم کن من به تو نیاز خواهم داشت تا زمانی که ستاره ها می درخشند به خاطر عشقم به تو سرزنش می شم عذاب می کشم و مسخره می شم اما به خاطر تو تحمل می کنم امید من تو زندگی تویی خود خودتخسته ام از مردمان و ناکسان خسته ام از این همه رنج و خزانمی خوان شعرامو چاپ کنن اما باید اسم قشنگتو پاک کنم کاش بخونیشون باورکن منم یه روزی مثل مجنون و فرهاد تبدیل به افسانه می شم می دونی می خوام اسمشو چی بذارم؟ تقصیر دلم نیست نگاهت زیباست قسمتی از این شعرمه امشب برایت یه سبد ستاره چیدم باورم کن که من جز صدای سخنت هیچ نشنیدم تسبیحی خواهم ساخت برایت به نشان اسمت به نشان عشقت از ستاره هایی که باشند به پاکی و زلالی روحت گویم برایت ذکری از یا رب یا رب یا رب خودت نگهش دار به سلامت مجیدم می دانم امید با تو بودنبرایم تنها یک رویاست ولیکن اینگونه نگاه نکن چه کنم تقصیر دلم نیست نگاهت زیباست به امید دیدارت مواظب خودت باش عزیزترینم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 20:53 توسط غنچه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در خزان افتاده ات را گو ندیدی
خواب دیدم بفریادم چون میرسیدی راز بهرم گشته بودی در خزانی، ایچنینم کاش میشد مجیدم حرف این دل میشنیدی |
| ترانه های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| ترانه های ماندگار |
|
بانو و آخرین کولی سایه فروش نسل عاشقان دختر شب اقیانوس عشق حکایت دل تنهاترین متولد آبان ماه آسمان اطلسی |
|
RSS
|